ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

فیلم یادگاری از وسایل اتاق سارینا جون

سلام دختر شیطون تپل مپلی خودم امروز 91.8.26 و ساعت 2ظهر و من و باباهادی آماده شدیم تا از وسایلهایی که برای تو خریدیم فیلم بگیریم و برات نگه داریم تا بعد که بزرگ شدی ببینی چه وسایلای خوشگلی برات خریده بودیم و بعد اگه خداخواست خودت صاحب نی نی کوچولو شدی نشون بچه هات بدی بوس بوس کوچولوی من و بابا هادی منتظرت هستیما فقط یچیزی چون میخوام طبیعی به دنیا بیارمت قول باید بدی زود بیای بیرون تا من زیاد درد نکشم باشه هوای مامانت داشته باش سارینا باشه ...
27 آبان 1391

اولین بارون

سلام دختر نازم الهی قربونت بشم خسته شدم پس کی دنیا میای تا بخورمت جیگرم امروز 91.8.24و روز 4شنبه است امروز از صبح داره بارون خیلی خوبی میاد و اولین بارون سال 91 که تو توی شکمم هستی هوا خیلی عالیه عصرمیخایم با خاله فرزانه بریم یکم پیاده روی کنیم.تو الان در هفته 36و3روز هستی وزنت2750 گرم است و قدت36سانتیمتر است و تو دراین هفته توانایی تغذیه شدن از راه مکیدن را تکمیل یادمیگیری ...
27 آبان 1391

به امید دیدن تو ای بهترینم

میگذرد لحظه ها لحظه های بی تو بودن و ثانیه هایی که خیلی کند میگذرد....دلم میخواهد لحظه ها و ثانیه ها تندتر از همیشه سپری شوند ولحظه ای که روزها آرزوی آن را داشتم زودتر فرا رسد....لحظه دیدار یک لحظه رویایی و فراموش نشدنی.....نفسی تازه دلی عاشق تر از همیشه و آرزویی که به حقیقت پیوسته است....میشمارم تک تک ثانیه هارا‚مینشینم به انتظار طلوعی دیگر و حسرت روزها لبخند و شادی را میکشم....به امید دیدن تو ‚به امید رسیدن به تو و امید بودن تو در کنارم زنده ام....با رفتنت مطمئن باش که من نیز خواهم رفت‚تو بسوی خوشبختی و من بسوی دنیایی دیگر....میگذرد تمام این لحظه ها و باز من به انتظار لحظه دیدارت خواهم نشست .... ای بهترینم... ...
20 آبان 1391

چیدن اتاق سارینا

از وقتی وسایل سیسمونیت را خریدیم واسه چیدنشون لحظه شماری میکردم تا اینکه روز 5شنبه 91.8.18 ساعت 30„9شب نصاب آمد و تختت نصب کرد و تا ساعت 11 شب طول کشید و فردا صبح که روز جمعه بود 91.8.19از ساعت 11 مشغول تمیز کردن تخت شدم تا ساعت 12 که بابا هادی اومد و لباسهایت را درون کشوی تختت گذاشتیم اینقدر خوشحال بودیم که هرچقدر بگم بازم کمه تمام عروسکهایت را گذاشتیم روی تختت کوچولوی من همه چی آماده  شده واسه تو دختر نازمون حالا فقط باید لحظه شماری کنیم ببینیم تو کی به دنیا میای و صدات توی خونه بپیچه. ...
20 آبان 1391

انتخاب اسم واسه نی نیمون

سلام نی نی عزیزم من و بابا هادی قبل از اینکه بریم سونوگرافی و بدونیم تو دختری یا پسر برات اسم انتخاب کردیم. گفتیم اگه پسر باشه نی نیمون اسمش بذاریم فرهاد اول اسم مامان فریبا و بابا هادی ولی بخاطر موضوعی نشد ولی اینقدر حرص خوردیم سر این قضیه وبعد من از اسم اهورا خوشم میومد وباباهادی از اسم دانیال وشایان و ماهان خلاصه بعدکمی فکر کردن اسم دانیال انتخاب کردیم واسم آیسان هم که گفتیم اگه دختر بشی برات انتخاب کردیم و گفتیم اگه خدا بخواد بعدا یه داداشی گیرت اومد اسمش بذاریم مهرسان که با اسم آیسان جور بشه ولی اگه باز بعدا یه آبجی گیرت بیاد اسمش مهسان بذاریم که باز با آیسان جور بشه. تااینکه فهمیدیم نی نیمون دختر تا 7 ماهگی که توی شکمم بودی آیسان صدات ...
20 آبان 1391

خرید سیسمونی

سلام دختر عزیزم خوبی ناز گلم امروز میخوام برات از روزی بگم که تصمیم گرفتیم که بریم خرید سیسمونی واسه شیطون خانوم. روزی که فهمیدیم نی نیمون دختره با بابا هادی تصمیم گرفتیم برای خرید سیسمونی بریم شیراز تا اینکه در تاریخ 11.5.91ساعت 4صبح روز 4شنبه من وبابا هادی و مادر بزرگ ملیحه حرکت کردیم واسه شیراز در قائمیه نان خریدیم با پنیر و گردو تا برای صبحانه بخوریم  بعد اینکه صبحانه خوردیم راه افتادیم و ساعت 9 صبح رسیدیم شیراز و رفتیم ماشین را در پارکینگ خیابان داریوش گذاشتیم و رفتیم پاساز شعله که مخصوص وسایل سیسمونی بود اولین چیزی که خریدیم واست 2عدد پوستر گربه توآیلا بود و بعدکمی گشتن رفتیم 20 متری سینما سعدی و باغ شاه که چند دست لباس واست خریدی...
20 آبان 1391

عروسک شترمرغ واسه ی سارینا جون

سلام سارینای مامان خوبی عزیزم امروز ٩١.٨.١٣ روز عید غدیر خم است.امروز صبح ساعت ٧ونیم رفتیم فرودگاه دنبال باباهادی که از تهران داشت میومد بعد کمی معطلی هواپیمای بابا هادی نشت ولی یه چیز جالب این بود که همینکه هواپیما نشست و من بهت گفتم بابا هادیت رسید بوشهر توی شیطون شروع به لگد زدن کردی انگار واقعا فهمیدی و جوابمو دادی خلاصه بابا هادی پیاده شد و رفتیم پیشش وهمدیگرو بغل کردیم و بهت گفت سلام سارینا حالا بابا هادی اومد میخوای به دنیا بیای بیا که من پیشتم بعد که اومدیم خونه رفتیم سراغ سوغاتیا که عروسک شترمرغی که واست اورده رو بازکنم وای دختر کوچولوی نازنازی من من چقدر شترمرغ بامزه بود تازه تکونش میدادی صدا میداد ...
16 آبان 1391

بدون عنوان

نازگل شیطون خودم سلام خوبی امروز دوشنبه91.8.15 است و تو همینطوری داری شیطونی میکنی امروز وارد هفته 35شدی و تو الان باید 2550وزن داشته باشی و تنها کاری که از امروز تازمانی که بدنیا بیای باید انجام اینکه فقط چاق و چله بشی و بشی دختر تپلوی خودم. امروز بابابزرگ ابوالفضل از تهران برگشت و واسه تو یه دست لباس و شلوار و روسری خوشگل اورده جوجه ی تپل و ناز من اینم عکس لباسی که واست اورده دقیقا همین رنگیه ...
15 آبان 1391

بدون عنوان

سلام سلام نازنینم خوبی مادر کاش میدونستم داخل شکمم داری چیکار میکنی امروز تو 34هفته و 5 روزت است و هنوز35سانتیمتر قدت است و 2250گرم هم وزنت است امروز 12.8.91 و فرداصبح ساعت 6.30 باباهادی با هواپیما میاد بوشهر و مادو نفری میریم به استقبالش راستی دیشب زنگ زده میگه واسه سارینا شترمرغ خریدم صدا میده میگفت زنده خریده آخر بعد کلی اذیت کردن من گفت عروسک خریده واست خوش بحالت قبل از تو بابا هادی همیشه واسه من سوغاتی میاورد حالا دیگه تو رو بیشتر از من دوست داره و واسه تو سوغاتی خوشگل خوشگل میاره بهم میگه سارینا هووی تو شده.ولی اشکال نداره تا وقتی که تو توی شکم مامان فریبا جا خوش کردی و هی شیطونی میکنی مامان فریبا هم تا به دنیا نیامدی با عروسکهات بازی ...
12 آبان 1391

بهترین هدیه خدا

دخترم ٩١.١.٢٧ساعت ٨شب رفتم پیش دکتر سعیده یاری و برام آزمایش بارداری نوشت و منم رفتم آزمایشگاه سینا آزمایش خون دادم اینقدر استرس داشتم که دست و پام خود بخود تکون میخورد که ساعت ٢٩″٨جواب آزمایش دادن وقتی دکتر آزمایشگاه گفت جواب مثبت باورم نشد از آزمایشگاه گریه کردم تا مطب دکت تو راه بابا هادی زنگ زد وقتی بهش گفتم اینقدر خوشحال شد اون می خندید و من گریه میکردم. بعدش تو داروخانه دکتر بهمنش به خاله فریده گفتم وبعدشم به خاله فرزانه. اون روز تو٥هفته بود که تشکیل شده بودی اندازت ٧_٥ میلی متر بودی و قلب کوچولوت داشت میزد ...
12 آبان 1391